۲۲:۱۱ ۱۳۹۹-۰۹-۰۴

دلنوشته مصطفی رحماندوست برای عمو راستگو/ در روزگاری که بازی‌های کامپیوتری جرم بود، با هم تا صبح آتاری و... بازی می کردیم

سرنا_شاعر و مترجم کتاب‌های کودک در سوگ درگذشت عمو راستگو دست به قلم شده و از خاطرات مشترکشان نوشته است.

به گزارش سرنا، مصطفی رحمان دوست در دلنوشته ای که در اختیار ما قرار داده، چنین نوشته است:

من برنامه کودک تلویزیون را داشتم و راستگو را نمی شناختم. یک روز دیدم آخوند جوان کوتاه قدی یک راست آمد کنارم نشست و سلام علیکم و بعد گفت من آمده ام برای بچه ها برنامه اجرا کنم. آن روزها کاملاً اوضاع انقلابی بود. منشی داشتم ولی قاعده بر این بود که منشی مانع ورود کسی نشود.

من که دل خوشی از آخوندهای جوان و بی تجربه نداشتم که به نام انقلاب مدعی هر کار و تخصصی شده بودند؛ گفتم آقاجان سن و سالی هم نداری که بگویم حاج آقا این کارها به شما نیامده. تلویزیون و تولید در آن دستگاه، حرفه ای تخصصی است. همین که دوربین را از استودیو خارج کرده اید و جلو منبر گذاشته اید کافی است. لطفاً بروید به جنگ زید و عمر ادامه دهید و درستان را بخوانید.

اما راستگو میدان را خالی نکرد و گفت من حاضرم با بهترین هنرپیشه ها و مجریان برنامه کودک مسابقه بدهم و فی البداهه برنامه اجرا کنم.

پیشنهاد تفریحی خوبی بود. تا چشم باز کنم دیدم همکاران قرتی تور تکس گروه کودک توی اتاق جمع شده اند تا به آخوند جوانی که ادعای فلان و بهمان دارد بخندند.

یک ربع نگذشته بود که راستگو کار خودش را کرد. آنهایی که برای مسخره کردنش آمده بودند هر کدام برای " بهتر" شدن برنامه اش پیشنهادی می دادند...

راستگو هم کم نمی آورد و در باره پیشنهادها اظهار نظر می کرد.

راستگو دلش می خواست با عبا و عمامه برنامه اش را اجرا کند ، آنهم هفتگی و مرتب و با حضور بچه ها و پخش مستقیم.

من می گفتم که فقط یک بار اجرا کن آنهم تولیدی نه پخش مستقیم که فیلمش امکان ویراش داشته باشد و حتماً با لباس عادی.
اختلاف نظر ما باعث شد که برنامه ای تولید نشود.

دو سه هفته بعد آمد و به اجرای بدون عبا و قبا و عمامه و همچنین به تولیدی بودن برنامه نه پخش مستقیم آن تن در داد.

من و همراهانم هم قول دادیم که اگر برنامه اش را پخش کردیم و گرفت "چند برنامه دیگر !" هم ادامه بدهیم...

چند جلسه با پیراهن شلوار اجرا کرد...
یواش یواش وسط برنامه نصف لباسش را پوشید و خلاصه در برنامه اعلام کرد که روحانی است و ...

باهم دوست شدیم . خیلی هم دعوا می کردیم چون اختلاف سلیقه داشتیم . همدیگر را دوست داشتیم. مرا دعوت می کرد برای طلبه ها ی نوآموز کلاس هایش ادبیات کودکا ن یا قصه گویی درس بدهم. به خانه هم می رفتیم. در روزگاری که بازی های کامپیوتری جرم بود ، با هم تا صبح آتاری و... بازی می کردیم.

جز این روزگار اخیر که پس از درگذشت ناگهانی همسرش دل و دماغی نداشت، با هم زیاد درد دل می کردیم و به خاطر اختلاف سلیقه های سیاسی و مذهبی به پر وپای هم می پیچیدیم.
حیف شد که رفت . حالا حالاها جای کار داشت . این سالهای اخیر خیلی اذیتش کردند. خدا لعنتشان کند، آسیب زیادی از دست هم لباس هایش خورد.

کارش به آن جا رسید که محتاج کار شده بود. بی معرفت ها حتی بعضی از شاگردانش چوب لا چرخش می گذاشتند.

او که کار خدا پسندانه اش را کرد و رفت؛ اما این ها را برای آنهایی می گویم که از امروز در اندوه از دست رفتنش اشک تمساح می ریزند و دیروز در پی این بودند نام و نانش را آجر کنند.
خوب است کرونا هست و مراسمی برای جولان این گونه ها اتفاق نمی افتد.

بگذریم و با یک خاطره تمامش کنم.

بیست و چند سال پیش خانه ما نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. شب بود و آماده خواب بودم که تلفن خانه زنگ زد. راستگو بود. گفت میایی مرا از فرودگاه به خانه ات ببری؟

سر به سرش گذاشتم که ای بابا تاکسی بگیر و بیا ... بگذار آقایان علما و شخصیت ها یک بار هم شده سوار تاکسی شوند و از این حرفها .
شوخی هایم که تمام شد گفت بابا جیب علما خالی است. پول ندارم. زود بیا و منتظر جواب من نشد و تلفن را قطع کرد.

سوار پیکان جوانانم شدم و رفتم فرودگاه.
آوردمش خانه. شام هم نخورده بود . نیمرویی روبه راه کردیم و تا اذان صبح تعریف کردیم. صبح پرواز داشت به مشهد. در آنجا هم برنامه داشت.

ماجرا از این قرار بود که از قم آمده بود مهرآباد تهران از آنجا پرواز به شهری و سه روز اجرای برنامه و حاج آقا لطف کردید و خوش آمدید و پرواز به شهر دیگر و شهر بعدی.

در هیچ یک از شهر ها به او پول نداده بودند. یک جا یک کیلو چای داده بودند . یک جا یک تخته پتو و... آن روز ها پول دادن به معلم مدرس و سخنران جماعت زشت بود و این جور نبود که پیش از منبر پاکت داده شده باشد !
خلاصه چای و پتو را که هر دو بسیار به درد بخور بودند و در زمان جنگ نایاب، به ما داد و رفت.

بردمش فرودگاه تا به مشهد برود و کلاس هایش را اداره کند و حاج آقا خدافظی بشنود و برگردد.

بله. حاج آقا خداحافظ.

آنچه را هم که گرفته بودی نبردی. حاج آقا خدا حافظ. خوش به حالت که اندوخته های نگرفته بسیاری را بردی.

حاج آقا خدا حافظ.

اخبــار مرتبط

نظرات خود را با ما در میان بگذارید


نظرات کاربران


فهیم

خدارحمتشون کنه.واقعااجراهای جذابی داشتند.دلم خیلی سوخت ازرفتنشون.


امیر

خداوند رحمتشون کنه


شیوا

من دوستش داشتم وقتی کوچک بودم لذت می بردم از حرف زدنش و ادا در اوردنش دلم شاد میشد دوست داشتم برنامه هاشو ببینم خیلی چیز یاد می گرفتم چقدر اقای رحماندوست تلخ نوشت حتی اونم اذیتش کرد کسی که ما بچه ها دوستش داشتیم دلم گرفت رفت سالها ازش خبری نداشتم خدا حافظ حاج اقا حلالمون کن مرد


سعیدصادقی

خدا رحمتشان کنه آقای راستگو را خیلی زیبا سخن میگفتند وقصه را انقدر زیبا میگفتند آدم میخکوب می نشت تا قصه را بگوید روحش شاد .


نادر

دلم گرفت یعنی هر کس انسان است باید این قدر در حقش ظلم کرد چون اون انسان بود دیگران باید دیو درونشان را نمایان کنند

اخبار پر بازدید



آخرین اخبار