آلبرتو موراویا (۱۹۰۷-۱۹۹۰) نویسنده، روزنامهنگار و منتقد ادبی برجستهی ایتالیایی بود که با آثارش، به ویژه در حوزهی…
دلم میخواست دختر خاکستر نشین باشم، زیبای خفته و سفید برفی، در انتظار شاهزادهام که کدو تنبلم را به کالسکهای زرین…
اتوبوس ُپر شد و راه افتاد، آخرین نفری که سوار شد، یک گلدان چینی عتیقه و گرانبها در دست داشت و از روی احتیاط در حالی…
متأسفانه باید به اطلاعتان برسانم من یک آروبا دارم شما نمیدانید آروبا چیست؟...
کی فکرشو میکرد سرنوشت پری به جایی گره بخوره که خیلی از دخترها آرزوشو داشتند...
آخرین برف جوری بارید که موهای سیاه مادر در میان سپیدی برفها روزنه امیدی بود که قصه به جاهای خوبی رسیده ...
خوب است آدم مکرر برود و بیاید. خوب است آدم در محلهای غریب باشد. در ایستگاه راهآهن، از قطار پیاده میشوی با بار و…
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکدهای نزد دوستی بودم، میگفت «میبینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست،…
صبح روزی در شهرکی غریب، در محلهای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگار صداهایی میآید. صداهایی که قاطعانه بیان…
هنگام قدم زدن، وقتی از در خانهشان رد میشدم چیزی غریب در دلم میجوشید. همین قدر توانستم دربارهشان بدانم که درآن خانه.…